تبليغاتX
دوست آن است که یار باشد نه خار

دوست دارم خموش تو باشم

دوست دارم خموش تو باشم
در غيبتي كه دور مي شنوي
صدايم را
اما به لمس ات در نمي آيم ...

چشمانت در پرواز,
و مهربوسه اي بر لبانت
اشباح از روح مني
درتكاملش صعود مي كني
شكلي ديگر مي گيري
مثل يك پروانه ي رويايي,
يك كلمه سودايي ...

دوست دارم خموش تو باشم
هرچند
سوگواريت, آن دور, به پروانه
ناله ي كبوتري بخشد ...

مرا مي شنوي
صدايم نزديك ات نيست ...

بگذار! بيايم و خموش سكوت ات بمانم
ودرخموشي بگويم
كه نور چراغ
وسادگي حلقه دارد ...
تو چون شب
خموش و برج مانند ي
و ستاره سكوتت را مي پذيرد
بي تزوير , دور .

دوست دارم خموش تو باشم

درغيبت ات , چو مرگ ات
دوربمانم , پراز اندوه ...

شادم , شادم كه حقيقت ندارد
اما
يك كلمه
يك لبخند
ميتواند كافي باشد ...


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 12:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


...

ای دوست قبولم کن و جانم بستان

مستم كن و از هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

اي زندگي من و توانم همه تو

جاني و دلي، دل و جانم همه تو

تو هستي من شدي، ‌از آني همه من

من نيست شدم در تو، از آنم همه تو

هر روز دلم در غم تو زارتر است

وز من دل ِ بي رحم تو بيزار تر است

بگذاشتي ام، ‌غم تو مگذاشت مرا

حقا كه غمت از تو وفادارتر است
 
من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در شنبه سوم آذر 1386 ساعت 9:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من خوبم

من خوبم!

تنها حيرانم!

حيران از اين دلِ پريشان كه نمي دانم چرا همه اش بيتابِ تو مي شود.

هي بغض هايش را ته گنجه پنهان مي كنم تا شايد دست از آشفتگي بردارد اما...

مدام بيتاب تر مي شود!

ديوانه ، تو را مي خواهد!!!

اين همه نبودن كم اش است باز هم مي خواهد در تو حل شود.

هر چه مي گويم تمامش كند، نمي كند.

ديگر نه منطق سرش مي شود نه نبودن ِ تو!

ديگر حتي نمي توانم به آمدن باران سرش را گرم كنم!

بي تعارف بگويم!

خيلي وقت است كه مي دانم ديگر مال خودم نيست!

اصلا" از آغاز هم مي دانستم مال من نيست !

بگذريم!

دلم براي خودم و خودت مي سوزد!

دل خوش كرده ايم به دلتنگي هايي كه مي دانيم آخرش تنها حسرت دارد و يك عمر يلدا!

دل خوش كرده ايم به همين بودن هاي در مه!

دل خوش كرده ايم به لمس نگاه هم!

غريبانه آب مي شويم و دم نمي زنيم!

حتي به سرنوشت هم بدو بيراه نمي گوييم.

كاش لااقل خودمان را خالي مي كرديم!

 

اينطور نگاهم نكن.

باور كن من خوبم!

فقط نمي دانم چرا باز اين بغض حنجره ام را مي سوزاند!

فقط نمي دانم چرا باز دستانم مي لرزند و چشمهايم...

تو بهتر مي داني چشمهايم حالا به چه روزي افتاده اند!

اي كاش بودي و باز خودت را در اين دريايي كه ساخته ام مي ديدي!

كاش بودي و لرزش ِ اين دستها را لمس مي كردي!

آنوقت حتما" باز زمزمه مي كردي"  فلانی.............؟!"

و من مي گفتم" چرا باور نمي كني، من خوبم؟!"

من صبوري مي كنم اما مي دانم راه به جايي ندارم.

اين بغض ، تو را كم دارد!

اين دستها ، تو را كم دارد!

اين چشمها ، تو را كم دارد!

                                 و فردايم!!!

 

*لطفا خواهش میکنم ادامه مطلبو هم بخونید از همه دوستان ممنونم*


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط نی نی ناز در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386 ساعت 8:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


با هر نوازشت در من رنگین کمان بساز...

بوسه هايت ، جنس باران
لبانت به از صد چشمه ساران
به دو چشمانت رشک ورزد ماه تابان
و گيسوانت بسانِ رودي بي پايان ،
مرا تا بيکرانِ جنون رهنمون خواهند ساخت !
چه سخاوتمندانه است

اينک
شکوهِ حضورت ، در آغوشم
با گرماي وجودت
اي طلوع جاودان

آب کن
برفهايِ اين دلِ يخزده و خاموشم
اي دستهايِ تو سرشار از آسمان
با هر نوازشت
در من رنگين کمان بساز!
و با هر لبخندت
خورشيد را
به ميهمانيِ چشمهايم دعوت کن !
گلهايِ سرخِ درونِ سينه ات را
به لمسِ نگاهم بسپار
و از منِ اهل پاييز
برگهاي زردم را بتکان !

مي خواهم با بوي تنت
بهار را
من ، رج به رج
نفس بکشم
و آنگاه
براي بودنت ، ستاره نذر کنم
هر شب ، يکي
تا به تعظيم ات آورم !

با هر بار گفتنت که:
دوســـــــــــتـت دارم
بناي عقل را در هم خواهم کوفت !
من آسمان را به اشکِ شوق خواهم کشيد
تا کوير را با خنده پر کنم !
و ساقه هاي گندم را با زمزمه هاي باد، سرمست !

من خدا را هم
از ايمان خويش
خواهم ترساند !!

بــــــــــاور کن ...


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 ساعت 3:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خداوند

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:" می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد."
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست
."
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست
.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:"ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
."
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود
.
خدا گفت:" و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!" اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت
...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 ساعت 11:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اندوه

من آن اندوه سرشارم که روزی شعله زد آهم
و لرزید آسمان از ناله های گاه و بیگاهم

مرا در آتش عشقت چنان پروانه سوزاندی
ولی صد سال دیگر هم " من از یادت نمی کاهم
"

اگر قصد سفر داری نمی گویم نرو اما
...
جهان را بی نگاه تو نمی خواهم نمی خواهم

تو می دانی که چشمانت تمام هستی من بود
گرفتی هستیم را پس نگو از رنجت آگاهم

تویی آماده رفتن و من تنهاتر از هر شب
برو ای مهربان اما ... " تو را من چشم در راهم "


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 11:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


........

پشت این نقاب خنده
پشت این نگاه شاد
چهره­ی خموش مرد دیگریست
!

مرد دیگری که سال­هایِ سال
در سکوت و انزوای محض
بی­امیدِ بی­امیدِ بی­امید، زیسته

مرد دیگری که پشت این نقاب خنده
هر زمان به هر بهانه
با تمام قلب خود گریسته

مرد دیگری نشسته پشت این نگاه شاد
مرد دیگری که روی شانه­های خسته­اش
کوهی از شکنجه­های نارواست

مرد دیگری که دیدگان او
قصه­گوی غصه­های بی­صداست

پشت این نقاب خنده
بانگ تازیانه می­رسد به گوش
-صبر
!

صبر
!
صبر
!
صبر
!

وز شیارهای سرخ
خونِ تازه می­چکد همیشه
روی گونه­های این تکیده­ی خموش

مرد دیگری نشسته
پشت این نقاب خنده
با نگاه غوطه­ور میان اشک
با دل فشرده در میان مشت
خنجری نشسته در میان سینه
خنجری نشسته در میان پشت

کاش می­شد این نگاه غوطه­ور میان اشک را
بر جهان دیگری نثار کرد

کاش می­شد این دل فشرده بی­بهاتر از تمام سکه­های قلب را
زیر آسمان دیگری قمار کرد

کاش می­شد از میان این ستارگان کور
سوی کهکشان دیگری فرار کرد

با که گویم که درد دیگری­ست
از مصاف خود گریختن
اینهمه شرنگ گونه­گونه را
مثل آب خوش به کام خویش ریختن؟

ای کرانه­های جاودانه ناپدید
این شکسته­ی صبور را
در کجا پناه می­دهید؟

ای شما که دل به گفته­های من سپرده­اید
مرد دیگری­ست
این که با شما به گفت­و­گوست
مرد دیگری که شعرهای من
بازتاب ناله­های نارسای اوست!


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 11:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چیزی شبیه چشمان تو

 چیزی شبیه دریا
چیزی شبیه آتش
شبیه چشمان تو
وقتی آهسته از لای سکوتی سبز نگاهم می کنی
واژه ای
کبوتری
دریایی
و یا شاید ستاره ی کوچک سبزی
درون من زاده می شود
واژه ای که احتمالا تمام پاییز تو را بابا صدا می کند
واژه ای ساده و آسوده
که پیله ی پروانگی اش را مو به مو برایت تعریف می کند
حالا بیا به دوشنبه ی من
کنار پنجره ای از اضطراب باران و خیابان
و زمستانی از کودک و کبوتر و برف
که نمی داند تکلیف این همه آدم برفی که در حوالی خوابش پرسه می زنند چیست
یاد آن جمعه ی خلوت از جنس بوسه افتادم
همان جمعه
که آوازی سپید از آسمان بارید
می ترسم ، ستاره ی سبز من
از آدم برفی های عریان
که به نگاه معطر ما
حسودی می کنند
از سایه های بی پروا
حتی از پررنگی چای
و بی رنگی برف و ترانه
صدای گریه ی جوجه ای می آید
که رؤیای سه شنبه را
روی برف ها پیدا نمی کند
ساعتم قارقار می کند
کلاغ روی آنتن خانه ی همسایه
تیک تاک سر می دهد
می ترسم
دیگر نگو چرا
شاید از نبودن کسی مثل تو
شاید از بودن تو
در آخرین دقیقه ی
علاقه و اقاقی
شاید از واژه ای که درونم زاده شده
می ترسم
با آن که می دانم
قد همان صبح جمعه ی آخر دی ماه
دوستم داری ...


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386 ساعت 12:15 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نام من عشق است

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟


زخمی ام زخمی سراپا میشناسیدم؟



با شما طی کرده ام راه درازی را


خسته هستم خسته آیا میشناسیدم؟



راه شش صد ساله از دفتر حافظ


تا غزل های شما آیا میشناسیدم



این زمانم گر چه ابره تیره پوشیده است


من همان خورشیدم آیا میشناسیدم؟



پای رهوارش شکسته سنگ دهر


اینک این اافتاده از پا را میشناسیدم؟



میشناسد چشم هایم چهرهاتان را


همچنانی که شما ها میشناسیدم



این چنین بیگانه از من رو مگردانید


در مبندیدم به حاشا میشناسیدم؟



من همان دریا یتان ای رهروان عشق


رودهای روح دریا میشناسیدم



اصل من بودم بهانه بود فرعی بود


عشق قیس و حسن لیلا میشناسدم



در کفه فرهاد تیغه من نهادم من


من بریدم بیستون را میشناسیدم؟



مسخ کرده چهره ام را گر چه در این ایام


با همین دیدار حتی میشناسیدم



من همانم آشنای سالهای دور


رفته ام از یادتان یا میشناسیدم؟


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 1:13 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


...............

رهایم کردی و رهایت نکردم!


گفتم حرف ِ دل یکی ستّ


هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،


کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری


منتظرت خواهم ماند!


چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم


و چهره ی تو را دیدم!


گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم


و صدای تو را شنیدم!


دلم روشن بود که یک روز،


از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!


حالا هم،


از دیدن ِ ا

ین دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!


فقط کمی نگران می شوم!


می ترسم روزی در آینه،


تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند


و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!


تنها از همین می ترسم ...


 

نوشته شده توسط نی نی ناز در پنجشنبه سوم خرداد 1386 ساعت 12:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت