قد يه عالمه گريه... قد يه عالمه انتظار...
خسته شدم... از انتظارهاي گاه و بيگاه...
پي هيچ... شايد به انتظار يه چيزي كه ميشه منتظرش بود...
يه چيزي كه ارزشش رو داشته باشه... خسته شدم...
از تصوير بيرنگ و كمرنگ خودم روي شيشه بدم مياد...
خيلي وقته كسي به خونه دلمون سر نزده...
مدتهاست سوت و كور يه گوشه افتاده و انگاري هيچ جاده اي به درش منتهي نميشه...
پشت پنجره هاش يه عالمه خاك جمع شده...
آره... يه عالمه... قد همه ي دلتنگيهام... دلم گرفته... قد تمام اشكاي نريخته...
قد تمام برگاي زرد و خشك پاييز كوچمون... شايد بيشتر... شايدم كمتر... دلم گرفته...
قد تمام شايدهاي زندگيم... چندتاس؟... يكي؟... دوتا... نه!... بيشتره... خيلي خيلي بيشتره...
قد همه دل تنگيهام... ذلم از اون خونه هاي قديمي ميخواد... با يه حوض آبي وسطش...
چندتا ماهي سرخ و كوچولو توش... يه درخت انار كنج باغچه... يه حياط پر از گلاي رز ...
يا هر گل ديگه اي... يه جايي كه بشينيم با همديگه انار رو دون كنيم و بخوريم...
يه جايي كه نه اونور پنجرش اضطراب باشه و نه اينور پنجرش انتظار...
تو هم دلت بدجور لك زده واسه يه همچين جايي... هرچند... ميون من و تو و اون خونه يه خيابون پر از شب راهه...
پس بيخود بهونه نيار... گله اي داري به زمان بگو... به ساعت... يا يه چيزي مثل اينا... اصلا به من چه!... به هر كسي كه ميخواي بگو!... چه فرقي ميكنه؟!... چه ساعت باشه...
چه زمين... چه آسمون... دلم ميخواد واسه چند دقيقه بالهاي يه پرنده رو قرض ميگرفتم و ميرفتم هوا... آخه خيلي دوست دارم ببينم از اون بالا زمين چه شكليه...
ميخوام ببينم از اون بالا كه نگاه ميكني روي زمين هم ستاره پيدا ميشه... شايد اصلا ستاره هاي تو آسمون نقاشي باشن!... شايدم عكس ستاره هاي تو زمين هستش كه افتاده تو آسمون!...
آسمون چيه مگه؟!... يه حوض بزرگ پر از آب كه انگاري قطره هاي آبش رو با منگنه به سقف دنيا چسبونده باشن تا آبيهاي خيسش نريزه پايين...
گاهي وقتا ....